تبليغاتX
زیباترین گناه

زیباترین گناه

به واژه هايم اتهام شعر نبنديد پاره هاي روحند
امروز دوشنبه 1387/07/22

 

من می گو یم

                       فاصله

تو می گویی

                 نیست

و دستم را گرمتر می فشاری

کجای کاری؟

دنیایی ایستاده میان من و تو!


نوشته شده توسط افشین در ساعت 16:39 | موضوع :
[ ]
اشتباه تکراری جمعه 1387/07/19

 

دزدیده شدن یک لبخند

 پشت لحظه های تردید

 به تاراج رفتن یک حس زیبا

درپَسِ شوق پریدن تا اوج وفا

 چه اتفاق عجیبی

چه مهمانی خوبی

 حالا که میان من وتو تکرار اشتباه عادی شده است

 بین  این شب و روزگار من سیاهی جناس شده است

 زیر نور شب خواب  سایه ام خمیازه می کشید

 و چشم های من بود که از فرط خستگی درد می کشید

 مرا با کدام ملاک

 کدام قانون سنجیدی؟

 که بعد عمری ، پریشانیم را نفهمیدی

من اصالتم را به غیر نداده ام

 ولی تو رفتی و مغرورانه خوابیدی

 آری تو بخواب - من - نگهبانم

من همیشه برای آرزوهای تو بیدارم

وقتی تو خوابیدی و دلت سنگ شد

گویی بر خدا هم عرصه تنگ شد

 تو خوابیدی و دلخوشیم با تو خوابید

گویی درآن هنگام کسی پشت دلم را به خاک مالید

 حال بگذار من برایت پیغام بدهم

 می خواهی بگویم دلم را لخت کنند ؟

 هوم ! چه توهم غریبی

  تو را هر لحظه دورتر می شنوم و صدایت کورتر می شود

 بگذار دردم را نگه دارم برای خودم

« این سوختن بهتر از افروختن است. »


نوشته شده توسط افشین در ساعت 17:54 | موضوع :
[ ]
این چه حسی است جمعه 1387/07/05

ای دستانم همت نوشتن کنید خواهش میکنم ، اگر قلم برندارید دیوانه می شوم ، پس خواهش می کنم قلم زنید بر این دفتر روزگارم ، بنویس ای قلم از بی دردی هایم ، از بغض درونم بنویس . می دانم تو هم خسته ای از پریشانی من . می دانم خسته ای از بی دردی هایم ، از بازیگوشی ذهن آشفته ام . ولی خواهش میکنم بنویس ، گفتم دیوانه می شوم ، می گویم نیستم اگر ننویسی از روزگارم .

خداوندا این چه حسی است ، خدواندا یاری خواستم ، حس مرا گویای وجودم نیست ! جلای وجود خواهانم ای خدا جلا ده این دل بیگانه را


نوشته شده توسط افشین در ساعت 11:46 | موضوع :
[ ]
شهادت حضرت علی دوشنبه 1387/07/01
 

 

شهادت مولی الومحدین حضرت امام علی (ع) بر تمامی هموطنان تسلیت عرض می کنم.

 

 

 

آسمان از غم گریبان چاک کن

فاطمه دستی برون از خاک کن

همسرت افتاده در محراب خون

                      بادودستت از رخش خون پاک کن     

 


نوشته شده توسط افشین در ساعت 13:55 | موضوع :
[ ]
علی دوشنبه 1387/07/01

نوشته شده توسط افشین در ساعت 13:35 | موضوع :
[ ]
نمازسرخ جمعه 1387/06/29

کوچه انتظارت می کشد



وکودک کوفه

بیقرار تر از هرشب



تورابهانه می گیرد.

* *

امشب کودکان با

سبوسبو آب

کاسه کاسه شیر

سبدسبد خرما

به بدرقه ات آمده اند

* * *

آن گوشه ازآسمان

ماه دست وپایش راگم کرده است

وخورشید

زیرلحاف سرمه ای شب

چرت می زند

وتو هنوز

عاشقانه بااقامه ی شمشیر

نمازسرخ می خوانی
نوشته شده توسط افشین در ساعت 10:30 | موضوع :
[ ]
نمازسرخ جمعه 1387/06/29

کوچه انتظارت می کشد



وکودک کوفه

بیقرار تر از هرشب



تورابهانه می گیرد.

* *

امشب کودکان با

سبوسبو آب

کاسه کاسه شیر

سبدسبد خرما

به بدرقه ات آمده اند

* * *

آن گوشه ازآسمان

ماه دست وپایش راگم کرده است

وخورشید

زیرلحاف سرمه ای شب

چرت می زند

وتو هنوز

عاشقانه بااقامه ی شمشیر

نمازسرخ می خوانی
نوشته شده توسط افشین در ساعت 10:30 | موضوع :
[ ]
از من تاخدا دوشنبه 1387/06/11

 

 

ماه عشاق خداآمده است   ...   ماه پر شور وصفا آمده است

 

وقت آزادگي تن شده باز   ...  سينه ها  سوي خدا در پرواز

 

وقت سازندگي خانه دل  ...   دوري از كـار حرام  و باطل

 

وقت  آتش زدن فعل گناه ...   باز دل دادن به تنها جان پناه

 

وقت آواي الهي ربناست ...  توبه برلب ذكردلها يا خداست

 

دراذان  ودر نماز آيد ندا ...  عبد  خاكي  سوي  مولايت بيا

 

 

واينگونه بسيار خدا وعده داده است كه.........

 

تا كه من سرمايه ام مسكين مباش    تا كه من بخشنده ام غمگين مباش

 

گر به قلبت عشق ما  جا داده اي     در پـي  ايـن سـفره رنگين مباش

 

گركه من رحمان ورحمت آورم     غصـه  دارا  نـامـه سنگين مباش

 

تا مرا داري تو از شيطان نترس     بيمناك از جور اين ننگين مباش

 

واين كمتربن عمل ما در رمضان است كه.......

 

 

حال با اولحظه اي دمسازباش      منتظر تـا  لـحظه پرواز باش

 

از هزاران ماه  بهتر شد عـيان      وقت آغازاست پس آغازباش

 

......

گر مسلـماني بگو يارب مدد          اهل ايمـاني بگو يا رب مدد

 

چون دلت شد خسته ازبارگنه          گر پشيماني بگو يارب مدد

 

 

التماس دعا خیلی محتاجم


نوشته شده توسط افشین در ساعت 17:24 | موضوع :
[ ]
تابلوی قلب قرمز چهارشنبه 1387/06/06
مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه آورد. پسر بزرگش که منتظر بود، جلو دوید و گفت : مامان، مامان! وقتی من در حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد، تامی با ماژیک روی دیوار اتاقی که شما تازه رنگش کرده اید، نقاشی کشید!

مادر عصبانی به اتاق تامی کوچولو رفت. تامی از ترس زیر تخت قایم شده بود، مادر فریاد زد: تو پسر خیلی بدی هستی. و تمام ماژیک هایش را در سطل آشغال ریخت. تامی از غصه گریه کرد. ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اتاق پذیرایی شد، قلبش گرفت. تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و داخلش نوشته بود: مادر دوستت دارم! مادر در حالی که اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک قاب خالی آورد و آن را دور قلب آویزان کرد.تابلوی قلب قرمز هنوز هم در اتاق پذیرایی روی دیوار است!


نوشته شده توسط افشین در ساعت 14:45 | موضوع :
[ ]
قصه پنجشنبه 1387/05/31
.

قصه کهنه دروغ بود،من و ما بچگی کردیم

که به جای قصه خوندن قصه رو زندگی کردیم

در آرزو رو بستیم،دلمون به قصه خوش بود

رستم کتاب کهنه،ته قصه بچه کُش بود

حالا تو قحطی رویا اجاق ترانه سرده

کسی رو بخار شیشه دل رو نقاشی نکرده

 

 

چرخ و فلک می خواستیم،فلک نصیبمون شد

ساده ساده بودیم،کلک نصیبمون شد

 


نوشته شده توسط افشین در ساعت 14:55 | موضوع :
[ ]